چهل روزه ندیدمت

 

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم

حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟

چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟

چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟

جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟

دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟

من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم

خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم

شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم

کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

نازنین (داداشم)وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم

دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم

مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم

تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم

چهلم برادرم گرامی باد

 شادی روح امواتمون صلوات

غم مرگ برادر را برادر مرده می داند.....و باز مادرم ناله می کند......

ایشاله زنده باشم دلنوشته هایم را در باره مرگ برادرم صدیق صالحی نیا  می نویسم

اللبته اگه بتونم.....همراه با عکس هایش

یاد گذشته بخیر ...هر روز صبح با خنده های پدرم بیدار میشدم و کنون با ناله های

مادرم....

و باز مادرم ناله میزند

خون گریه می کند،هنوز نمیدانم هر وقت مادرم مث الان گریه میکند بگذارم خودش

 را خالی کند و ناله ها و رو رو رو گفتنش را بشنوم و ریش ریش شوم یا اینکه جلوی

گریه هایش را بگیرم...

با خود می گوییم بگذار آرام شود ....

چه دشوار است زمانی که  انسانی دست به نوشتن برمی دارد تا خاطرات و ناله های

مادری را در سوگ فرزندش بنویسد

کاش یارای گفتن و نوشتنم باشد کاش.....

فعلا.............


ادامه نوشته

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست


آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


            مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب 


             در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد


بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


            بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است 


            مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق


وسکوت تو جواب همه مسئله هاست


 


                                                     فاضل نظری

عشق

عشق ببین چه می کند با دل ِبی قرار ِمن


آه ز روزگار ِدل وای ز روزگار ِمن


شاخ ِز بن شکسته ام گرچه به گِل نشسته ام


باز بیا بیا بیا بهر ِخدا کنار ِ من


گشته زمان ِ زندگی فصل ِخزان ِزندگی


ای تو روان ِ زندگی، پیش بیا بهار ِمن


همچو سبوی بسته ای، دور چرا نشسته ای


خیز و بیا لبی بنه برلبِ داغ دار ِمن


کار ِجهان رهابکن،  خیز و علاج ِما بکن


آه که بلهوس دلم برده زدست کار ِمن

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم


در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم


در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم


اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم


                  یک قطره آبم که در اندیشه دریا


                 افتادم و باید بپذیرم که بمیرم


یا چشم بپوش از من و از خویش برانم


یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم


                 این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است


                 من ساخته از خاک کویرم که بمیرم


خاموش مکن آتش افروخته ام را


بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم


                فاضل نظری


 


هم نفس


عاقبت یک روز از من هم نفس دل می کنی


عاقبت یک روز از من هم نفس دل می کنی


مانده ای اما به زودی از قفس دل می کنی


              بال داری پس کمی پرواز کن پروا مکن


             می رود هر کس که دارد بال ،..... پس دل می کنی


هرکه آمد تا بماند زود رفت از پیش ما


چند روزی با منی اما سپس دل می کنی


             قاصدک هستی ولی من سرزمینی شن زده


             مثل طوفان می روی از این طبس دل می کنی


می نشیند یک کبوتر عاقبت بر روی بام


می پری از این قفس با این هوس دل می کنی


  شاعر : مرتضی جهانگیری اکبری

باهمه ی بی سروسامانیم

با همه ی بی سر و سامانی ام


با همه ی بی سر و سامانی ام 


باز به دنبال پریشانی ام
              طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
              در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
              آمده ام با عطش سال ها
              تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
              خوب ترین حادثه می دانمت
              خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
              حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
              تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام

درد یک پنجره رو........

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

ادامه نوشته

عاشقم کن....

عاشقم کن تا بیفتم ،عشق کشف اتفاقه
وحشت ازدوری ندارم فاصله یعنی علاقه

من دلم قرصه هنوزم باتو ای ماه هلالی
چشم شب روشن که حتی ابری هم باشی زلالی

حرمت معنای اسمت تو کتابم جا نمیشه
من الفبا می نویسم حرف تو پیدا نمیشه

مثل موج و خط ساحل سرنوشتم اینه لابد
کم خداحافظ نگفتم رفتنم برگشتنم شد

باتشکر از دوست عزیزم ایمان الهی