هركس كه بود سهم خودش را به ضربه اي

در گيرودارِ خيمه به رويم نشاند و رفت

آن را كه عمه گفت يتيمي ز كوفه بود

اين ساق پاي نازك من را شكاند و رفت

زجري كه با شنيدن نامش گريستم

موي مرا گرفت و كشيد و كشاند و رفت

در بين راه با لگدي روي پهلويم

جان مرا به روي لبانم رساند و رفت

يك تكسوار بغض علي را بروز داد

در پشت ناقه طفل تو را مي دواند و رفت

يك نيزه بي هوا به سرم خورد اي پدر

در پيش عمه خون دلم را چكاند و رفت

از من مپرس بر سر بازارهاي شام

شامي مرا كه دختر شاهم چه خواند و رفت!؟

موي سرم كه تا كمرم مي رسيد، حيف

پيرِزني گرفت و كشيد و كشاند و رفت


شاعر: رضا باقريان